مهدى محقق

51

مجموعه متون و مقالات در تاريخ و اخلاق پزشكى در اسلام و ايران ( فارسى )

الدّروز 114 / 13 محل برخورد قبايل را گويند ؛ زيرا ، به درزهاى جامهء دوخته شده مانندگى دارد . الدّمعة 125 / 6 « 51 » آن است كه آماق ( گوشه‌ها ) چشم هميشه مرطوب باشد و ترشح كند . الدّوار ( سرگشتن ) 121 / 10 « 52 » بيماريى است كه آدمى چنان مىبيند كه همه چيز در پيرامون او مىگردد و چشمانش تاريك مىشود و مىپندارد كه در حال سقوط است . الدّوالى 129 / 9 « 53 » رگهاى درشت كبودرنگ كه در ساق پيدا مىشوند و حمالها و پيكها بيشتر دچار اين عارضه مىگردند . ديابيطس ( diabetes ) 128 / 10 « 54 » رجوع شود به « سلس البول » . ذو سنطاريا ( dysentery ) 129 / 5 « 55 » زخمهاى امعا را گويند . ذات الجنب ( درد پهلو ) 126 / 11 « 56 » ورمى است كه بر پرده‌اى كه پهلوها و عضلات آن را پوشانده پيدا مىشود و درد ناحس ( شومى آور ) با سرفه و تب را به دنبال دارد . ذات الرّئة ( آماس شش ) 126 / 13 « 57 »

--> ( 51 ) . اهل صناعت آن را از بيماريهاى ملتحم دانسته‌اند و من گويم كه اين رأى درست نيست ، بلكه آن از بيماريهاى همهء چشم است . النزهة المبهجة ، ص 9 . ( 52 ) . نشانى وى آن بود كه بيمار خيالات بيند سياه كه پيش چشم وى گذرد . هدايه ، ص 233 . به پارسى سرگشتن و به زبان سمنانى سره كرده گويند . اغراض ، ص 282 . ( 53 ) . آن رگها بود كه بر پايان حمالان و پيكان پديد آيد . آن رگها ستبر بر پيچيده بوند يك با ديگر . هدايه ، 578 . ( 54 ) . عبد اللطيف بغدادى رساله‌اى تحت عنوان المرض المسمى ديابيطا نگاشته كه با ترجمهء آلمانى آن در سال 1971 م . در شهر بن ، از بلاد آلمان ، چاپ شده است . او در اين رساله اقسام اين بيمارى و علامات هر قسم از آن و درمان هريك را ياد كرده و در اين رساله ، نام تنى چند از پزشكان يونانى و اسلامى را آورده است . « پركار » پارسى است و به يونانى « ديابيطس » گويند . بستان الاطباء ، ص 218 . ( 55 ) . ذوسنطاريا بدان مىماند كه اندر لغت يونان ، مطلق اسهال خون را گويند . اغراض ، ص 465 . در عربى به صورت « ديسانطريا » نيز آمده است . تكملهء قواميس عرب ، ج 1 ، ص 481 . ( 56 ) . اين بيمارى كه بيايد بر پهلو با درد ، و اندر خليدن و سرفهء خشك و تب تيز بود ، و بود كه تيزتر بود از تب غب و صعب‌تر . هدايه ، 327 . رازى ميان ورم ريه و ذات الجنب فرق قايل شده است . الفارق ، ص 125 . ( 57 ) . اين ذات الريه آماسى بود به شوشه ( شش ) ؛ نشان وى آن بود كه تبى بود نرم مانند تب بلغمى و بود كه هر نماز -